بهمن گفت كه به كوانگ فيلي، دوست جديدش كه در دانشگاه جان هاپكينز امريكا دانشجو است، گفته كه ميخواهد يك سؤال غيردرسي از او بپرسد. كوانگ فيلي لبخند معنيداري زده و جواب داده: «نميخواهي كه دربارة “يانگوم” بپرسي!» اتفاقاً موضوع همين بود و معلوم شد مرتباً ايرانيها از كرهايها دربارة يانگوم و كاروبارش سؤال كرده بودند و اين يعني كه آوازة عشق ايرانيان به «يانگوم»، پس از «هانيكو» و سلف نامدارش «اوشين»، اينك در اقصي نقاط دنيا پيچيده است. همه ميپرسند كه بر سر يانگوم چه خواهد آمد و هنرپيشهاي كه نقش يانگوم را بازي ميكند كيست و در وطنش چه شهرت و منزلتي دارد. قهرمانان داستانهاي آن مرز و بوم و ديار، مثل اينكه خدا مقدر نكرده است آب خوشي از گلوي خشكشان پايين برود. يكسره گرفتار مصائب و بدبختياند؛ چنان بلاهاي خرد و درشت و بزرگ و كوچكي بر سرشان ميآيد كه يك دم روي آرامش و راحتي نميبينند. اگر هم يك لحظه آسوده و راحت باشند و خندان، براي آن است كه مصيبت بعدي را كه بر سرشان نازل ميشود سختتر بتوانند تحمل كنند. اما خوب، چون قهرمان داستاناند، از زير آوار همة اين بلاها جان سالم بهدر ميبرند و سرافراز و گردنكلفت بيرون ميآيند. اين خطِّ طرح و توطئة داستان است، اما مسئلة مهم در مصائب يانگوم عبارت است از توطئههاي پيچاپيچ و گرهخوردهاي كه درهم تنيده است و از اول داستان آغاز ميشود و همينطور ادامه پيدا ميكند تا آخر حكايت.
يانگوم «جواهري در قصر» است، با مواهب بيهمتاي زيبايي، هوشمندي، نيكدلي، وفا و توان يكتاي آموختن و مهربان بودن و فدا كردن خود. ارادهاي برتر و متعالي دارد و بر مبناي اين خصايص ميتوان پنداشت كه نسب وجود داستاني او از نظرگاه تاريخي بايد به شمن بانواني درمانگر در فرهنگ آن نواحي برسد. در آن جامعه كه به نيروي زناني افسونگر با توان شفابخشي و اقتداري جادووَش باور دارند، امكان پيدايش زني زميني با اين اوصاف در داستان هست. پس يانگوم ميتواند بر روي زمين به دنيا آيد و به قصر شاهي راه يابد. بر پاية چنين توانمندي افسانهاي و اساطيري است كه وي، بهرغم فجايع و وقايع سخت و دشوار و تلخ در زندگاني پرماجراي خويش، موانع را يكييكي پشت سر ميگذارد و براي پيروزي حق و عدالت ميجنگد. وجود نازنين و اسطورهوار وي مظهر و نماد دادْمَندي و چيرگيِ درستي و حقيقت بر بيداد و پليدي و زشتيِ ناحق و آز و ستم و دروغ است. در اين راه، كه جلوههايي از لطف زنانه هم در آن قد برميافرازد و قدم به ميدان ميگذارد، طرح و شكلي از رگهها و خصايص فرهنگي آن ديار نيز پديدار ميآيد. اين جنگِ ميانِ حق و باطل و آرزوي پيروزي حق در آن، در همة فرهنگهاي جهان و در سراسر تاريخ، در طي زمان و مكان به چشم ميخورد، اما در مظاهر و اشكال اين جدال در جاهاي مختلف گيتي و در فرهنگهاي گوناگون تفاوتهايي هست. در تراز روابط ميان دو جنس و در جلوههاي نزاع زنانه در برابر بنيادهاي مردانة جامعه نيز همواره پردههايي از واقعيتهايي عام و همگاني آشكار ميگردد. در حقيقت، در آن چارچوبي كه نظام اجتماعي و مفاهيم فرهنگي ميسازد، زنان و مردان بر مبناي خصايص بشري خويش ميزيند و عمل ميكنند، درست مثل نوازندهاي كه در يك اركستر بزرگ در اجراي يك سمفوني مشاركت ميجويد. يانگوم و حديث او متعلق به جهاني ديگر از باورها و پنداشتههاي بشري است و با تصورات ما از عالم تفاوتهايي بارز دارد. در فرهنگ اقوامي كه آنها را زردپوست ميناميم، از دريچة ديگري به رنج و مصائب بشري مينگرند و پاسخها و درمانهايي مييابند و بيان ميكنند كه با آنچه براي ذهن و ضمير ما آشناست يكسان و در انطباق تام نيست. اما در همين حكايتها و روايتها، باز هم به رگههايي زيربنايي و مشترك و همانند ميان همة فرهنگهاي جهان برميخوريم و بهاصطلاح آسيبشناسي و مسائل همانند در همة جوامع را نيز به چشم ميبينيم. اين رگهها در داستان يانگوم و شيوههاي طرح مسئله در آن بهخوبي نمايان است. سراسر داستان در جامعة ساخته بر بنياد اختلاف طبقاتي ميگذرد؛ در قصر زيبا كه به نقاشيهاي مينياتوري ما شباهتي خيالانگيز دارد، زنان خدمتگر نقشي بارز و متفاوت با آنچه در اجتماع و فرهنگ ما مرسوم است بازي ميكنند؛ مردمان با جامهها و چهرههايي رويايي و دلربا در حركتاند و تماشاي آنها به سانْ ديدن از سپاهي از عروسكهايي آراسته با نقشهايي عجب ميماند در جهاني آكنده از خوابهاي پريانه. اما در نهايت، همان صفتهاي بشري كه همهجا هست و همهجا زشت است آنجا هم رخ مينمايد؛ حسادت، توطئه و ظلم. ما كه از دور به آن فرهنگ مينگريم، تعجب ميكنيم و در حيرت فرو ميمانيم. به قول حافظ، «بس طور عجب» براي ما در آن دنياي غريبه هست. قصة يانگوم در كره ميگذرد. در آن ديار، نهتنها ايستار مردم در برابر قدرت و مراكز قدرت با دنياي ما تفاوت دارد، بلكه مثلاً در آنجا ميگويند ارواحي هستند و «اين ارواح بهشدت باعث آزار انسانها ميشوند؛ با پرتاب سنگ درها و پنجرهها را ميشكنند يا اشيا را ميدزدند و به شاخة درختان آويزان ميكنند و خانه را آتش ميزنند. آنگاه “مودانگ” يا “پاكسو” را براي كمك فرا ميخوانند. اما وقتي كه برق در سئول آمد آنها ناپديد شدند زيرا ديوهاي تاريكي و ظلمت از نور ميترسند. گاهي نيز به اينان بهعنوان روح آدمهاي پليد توجه ميشود كه نميتوانند به آرامش دست يابند يا آدمهايي كه بهطرزي فجيع كشته شدهاند و تشنة انتقاماند.» («آيين شمني و ارتباط با ارواح در كره»، ص 232 ـ 233). پاكسو (paksu) شمن مذكر و مودانگ (mudang) شمنبانو است. شمار مودانگها بيشتر است. رقصيدن براي تسخير انواع ارواح، پيشگويي، افسون و خواندن اوراد در تخصص شمن است و نيز درمانگري. البته همة پزشكان شمن نيستند و يانگوم هم شمن نيست. اعتقاد به نيروي درمانگري زني خارقالعاده و ديگر باورهاي بومي ميتواند در پيدايش شخصيت داستاني يانگوم و كل آن حكايت تأثير مستقيم بر جاي نهاده باشد، و بهراستي اين را كه هنر رنگين و پرظرافت آن ديار در خلق اين مجموعة تماشايي سهم بزرگي دارد نميشود انكار كرد. براي ما شگفت و بديع بود كه سرآغاز داستانِ يانگوم را در آشپزخانه و متمركز بر تصاوير پختوپز ببينيم و نيز گذر حوادث آن را در همين محيط با حال و هوايي كاملاً زنانه تماشا كنيم. اندكاندك به اين رشتة دراز حوادث خو گرفتيم. از همين جهتِ عادت و خو كردن است كه امروزه، نسبت به حدود سي سال پيش، اصولاً چهرة اقوام شرق آسيا براي ما غرابت خود را از دست داده است و در نظر ما دلنشينتر ميآيد. اين ديدگاه جديد است كه زيبايي «تركانه» را، كه روزگاري در مينياتورها و ادب فارسي عاليترين تصور و تصوير دلربايي و ابزار برترين توصيف شاعرانه براي «دلبر» بود، باز زنده ميكند و خود نمادي درخشان است از داد و ستد فرهنگي ميان جوامعي دور از هم در ميهن ما: به شعر حافظ شيراز ميخوانند و ميرقصند/ سيهچشمان كشميري و تركان سمرقندي. در رشتة دراز توطئههاي درباري، تصوير كامل رنجي را كه مردم ميتوانند براي يكديگر دستوپا كنند و فراهم آورند، ميبينيم. در اساطير زرتشتي، اين زمينة سياه در دوزخِ ارداويرافنامه، كه پيشنمونة كمدي الهي دانته است، به چشم ميخورد: چندان تاريك كه آن تاريكي را با دست ميتوان گرفت (ارداويرافنامه، فصل 18، ص 311؛ به نقل از پژوهشي در اساطير ايران) و در آنجا «هركس پندارد كه تنهايم» (همان، فصل 54، ص 318). در اين تيرگي مطلق و دوزخي هيچ رحمت و آرامشي در كار نيست؛ همانسان كه امواج توطئههاي درباري از سر ميگذرد. آيا به ياد داريد كه چند توطئه و دسيسه به چه علت و بهانههايي در اين داستان شكل گرفت تا به دست قهرمانان خوب داستان خنثي گردد؟ اگر بتوانيد توطئههايي را كه يانگوم و مين جانگو، افسر جوان، خنثي كردند بشماريد و حتي توطئههايي كه قبل از تولد يانگوم برپا شد به يادتان مانده باشد، واقعاً بايد بر حافظة درخشان و توجه شما آفرين گفت. اين خيل توطئهها، كه نظايرش را در حرم ناصري نيز ميتوان ديد (مثلاً گناه ويس، ص 47ـ57)، بهواقع نفسگير و جانكاه است. گرچه در زندگاني روزمره هرگز نيازي به اينهمه اسباب و دنگ و فنگ نيست تا مادرشوهر و عروس را به جان هم بيندازد و دخترعمهها و دخترداييها را درگير رنجهايي كند كه مصائب يانگوم در قياس با آنها هيچ است و پوچ، اما داستان آينهاي است در برابر واقعيت. فرض كنيد كه عروسي باشد سنوسالدار و، دور از جان، زشت، و مادرشوهري ماشاءالله جوان و، بناميزد، هنوز زيبا، و فزونتر آنكه اين هر دو تن بهرهمند از نعمت سبكمغزي و تيزي و تندي در احقاق حقوق واقعي يا واهي خود و در اين بابت مصرّ باشند و مادران و دختران و دوستان هم به ياري بشتابند، آنوقت چه مصيبتهايي ميتواند به بار آيد؟ قدرت مادر امپراتور برابر ميشود با رجحاني كه مادرشوهر زيبا در اين طرح خيالي دارد و به مناسبت آن، انواع شيطنتهاي مادرشوهرانه ميتواند مانند نتهاي موسيقي پرشكوهي به ترنم درآيد و نغمهساز گردد و اوج گيرد! همچنانكه وقتي برق آمد، ارواح موذي تاريكي از پايتخت كره رخت بربستند و به اعماق دوزخ ارداويراف سرنگون افتادند، در داستان تلويزيوني يانگوم هم پرتوهاي روشني هست كه تازه و زنده بر ماجراي حقوق زنان ميتابد و با رنگهايي جاندار زواياي آن را به درخشش درميآورد و جلوههاي آنها از اعماق دور برق ميزند: زن ميتواند خدمتگر و كمك و ياور باشد براي پزشك، و بهاصطلاحِ برگردان فارسيِ خود فيلم، «پزشكيار» باشد، اما وقتي بخواهد پزشك شود و متصدي سمتي با اعتباري جدي باشد، دخلش آمده و وزير و مادر شاه و ملكه و همكاران و همقطارانش همگي يكسره اعتراض ميكنند. در تأييد اين موقعيتِ «معنيدارِ» شغلي، زن فقط دو ياور دارد: يكي خردمندي كه استاد اوست و ديگري آن مرد كه جفت و فرشتة نگهبانش؛ يكي استعداد و توان او را ميشناسد و ديگري جان و اشتياق زن را. همة اين ابعاد در جامعة مدرن بهخوبي به چشم ميخورد. خلاف تأييد اين دو ياور، اعتراضات سخت سنتي بر اعتبار يافتن زن بر جاي است. اينك، در جامعة امروزي، گرچه موانع قانوني و زيربنايي در اين باب به لحاظ نظري سست گشته، اما آن اعتراضي كه حتي نوعي قداست كاذب هم برايش ساختهاند از ميان نرفته است و بر مبناي سنت، هرگونه مقام برتر و قدرت تصميمگيري جدي و ممتاز زن، كه ارج و پايگاهي برتر از مردان به او ببخشد، نامناسب و نابجا و احمقانه بهشمار ميآيد و در نهايت، با پوزخندي ناباورانه به پيشوازش ميروند. بر اين مبناست كه اصلاً اشكالي ندارد و اصولي و درست هم هست كه زنان در مطبخ شاهانه بپزند و سبزي خرد كنند و ميگو بجوشانند و خوراك بسازند و شاه و شهبانو و ديگران نوش جان كنند و بگويند بهبه و چهچه! اما همين زنان غلط ميكنند عرض اندام بيشتري كنند و موي دماغ صاحبان قدرت و مدعيان مقامات رسمي شوند. آن عرصههاي مهم و اصلي گرفتن تصميم و راه بردن خطمشي گروه و جامعه در حد زن نيست و حيطهاي است كه تصدي آن فقط به مردان ميرسد. اين اصل اساسي در شرق و غرب فرق نميكند و زنان را به حيطة اصلي قدرت راهي نيست. فرهنگ مردسالار اين را ميپسندد و به آن عمل ميكند و چنين حكم ميكند كه دست زدن به تركيب چنين بناي سنگين و مستحكمي خيانتي است آشكار به جامعه و احكام و شيوههاي نياكان. آن زن پزشكِ داننده و خردمند، كه از قصر و وحشت آن بيزار است، تنها خواستار اندكي سپاسگزاري و حرمت است به پاس و در پاداش نجات دادن جان مردم؛ و همين است كه يانگوم را به پذيرفتن سمت پيشنهادي امپراتور براي تصدي مقام پزشك خاص امپراتور برميانگيزد. او زني ناعادي و منزوي است و عجيب و غريب و نامفهوم بهنظر ميرسد. هيچ حيطه و دايرهاي نيست كه او را به همانگونه كه هست بپذيرد. از اين روي است كه بانوي پزشك دانا و توانمند داستان وجودي مرموز و نامعين است و در پردهاي از ابهام حركت ميكند. چند زن از اين رسته در طي تاريخ، در جوامع مختلف زيستهاند كه هرچه كردهاند و آفريدهاند به نام مردان ضبط شده و خود بينام و بينشان ماندهاند، يا اصلاً نامي بر يافتهها و دستاوردهاي آنان نيست؟! زنان قدرتطلب در اين داستان نيز همه محكوماند به گردن نهادن به حيله و تزوير و زيرآبي رفتن. از ملكه، كه در آغاز بسيار خوشنيت مينمود با رفتاري خوشساخت و منطقي و ساده، گرفته تا ملكة مادر، همه ناگزير ميشوند به حيلهگري و رفتن به راه نادرست و دل نهادن به بيرحمي و تن دردادن به شقاوت. اينها همه فريب ميخورند و فريب ميدهند؛ همه بد و نابكارند و بد ميكنند: يكي براي حفظ قدرت خويش، يكي براي حفظ جان خود، و يكي براي حفظ قدرت خانداني خود. بانو چوئي زيبا، كه همة معناي حياتش در اقتدار خانوادة كهنسال و استخواندارش خلاصه ميشود، به برادرزادة جوانش كه هنوز از مهرباني و انسانيت و شرف چيزي در خود دارد اعلام ميكند كه: «خودت را از شر اين دلسوزيها خلاص كن!» همه از هم ميپرسند: «اين وسط چي گير تو ميياد؟» هيچ زني در موضع قدرت نيست مگر آنكه توطئهگري مهيبتر باشد يا نيروي فرد قدرتمندي را در اختيار گيرد كه خود نيز اسير بازي قدرت است و تا حدي دمدميمزاج و متلون و گيج و گول، اما امپراتور است و صادركنندة حكم نهايي در عرصة جدال و معركة جنگ توطئهها و گيرودار آن. در ميان اين بازار جنگ حقهبازيها و نيرنگها و شرارتها، يك چهرة زنانة زيبا هم هست كه معصوم است، با سادگي و طهارتي شيرين. بخت به ياري او آمده و بخشي از قدرت امپراتور در اختيار اوست. وي از مقام بانوي سادة قصر به افتخار همسري امپراتور رسيده و چون دختري به دنيا آورده است، اميد ندارد كه فرزندش جانشين امپراتور شود، پس ربطي به قدرت نمييابد. اين زن ساده، به قول خود مردم آن خطه: «ساده عمل ميكند و چون ساده هميشه ساده است» رفتارش بسيار معقول بهنظر ميآيد. در او كه نه هوش و استعداد سرشار دارد، و نه پزشكي و درمانگري ميداند، استعدادي غريب و اصيل به وديعه نهاده شده و آن توان ايجاد ارتباط است ميان حقايق و روشن كردن پيوند وقايع مبهم. فقط او مهربان و طبيعي و خوب است، پس فقط اوست كه چارهسازي و راه سادة بيان حقيقت را ميداند و فقط اوست كه زنجيرة پيچاپيچ و درهمتنيدة توطئهها را از هم ميگسلد و راز معماها را ميگشايد. پس گشايش و رهايش با اين روح زنانة زيباست و بس. آفريدن چنين راهي براي ارتباط به نوعي معجزه ميماند. در پرتو چنين چراغي است كه راهها روشن ميگردد، گامها موزون مينمايد، نيروي رقيبان به ياوري و همياري برميخيزد و خلاصه آنكه چنگيز و هيتلر را به كورش بزرگ و مسيح منجي تغيير چهره ميدهد. اگر امروزه اينهمه داروهاي درمانگر و شفابخش در اختيار داريم كه صد سال پيش خوابش را نميديديم، اگر امروزه در آسمانها به پرواز درميآييم و راهي را چنان درمينورديم كه راوي داستان اميرارسلان نامدار به ديوان تنورهكش نسبت ميدهدش، و كارهايي آسان از دست ما ساخته است كه در قصههاي دور و دراز خيالي به جادوگران بازميگردد، فقط در روشنايي همين ارتباطي است كه دستها را به ياري يكديگر فراميخواند و از همياري و استعداد بهره ميجويد براي بهبود و نيكي. اگر امروزه، به قول شادروان دكتر پرويز فروردين، مردمان عادي از آسايش و رفاهي برخوردار هستند كه پيش از اين فقط در اختيار و تملك عزيزكردة دردانهاي چون مادام پمپادور، معشوقة لوئي چهاردهم بود، فقط با هدايت و راهنمايي همين بانوي سازگاري و تفاهم است كه دانشها و توانها را متحد و سازگار و نيرومند ميسازد. آن اتفاق فرخنده كه قارچ شفابخش پنيسيليوم را، كه در سال 1928 اتفاقي به آزمايشگاه فلمينگ كاشف پنيسيلين راه يافته بود، در سال 1944 بدل به داروي معجزهآسا كرد و تاكنون ميلياردها تن را نجات داده است، جز در ساية همياري و معاضدت، ثمرِ جانبخش نداد؛ و اين چراغي است كه فقط در آن خانه و شهري برميافروزد كه مثل باغ همايون باشد در قصة هماي و همايون خواجوي كرماني كه آن باغ نام «سمنزار نوشاب» دارد و در آن نوازندگان عاشق در ديدارهاي شيرين با نواهاي پرشور و شوقِ دلگشا به راز و نياز ميپردازند (گناه ويس، ص 91ـ93)، يكي ميسرايد و آن ديگري، ناشناخته اما شيفته و شكوهمند، او را پاسخ ميدهد. در سمنزار نوشاب است و باغ همايون كه شادي و دوستي گره رنج را ميگشايد و نسيم آرامش از خارها ميگذرد و عطر گل به ارمغان ميآورد. باد منحوس و دهشتباري هست كه آن الهة مهربان و بخشندة سازگاري و تفاهم را بدل به ديو دوسر ميكند و عطر شيرين رابطه را از باغ همايون و سمنزار نوشاب ميپراكند و آن را بدل به گنديْ دوزخي ميكند و «دوزخ را گويد كه تاريكيِ آن را به دست توان گرفتن و گند آن را به كارد توان بريدن؛ اگر يك هزار مرد را اندر بَدَستي (= يك وجب جا) پادافراه (= مجازات) كنند، هريك پندارد كه يكتاست و او را به يكتايي پادافراه بدتر است» (پژوهشي در اساطير ايران، ص 170). بادگير بزرگي كه چنين بادي را به سمنزار نوشاب هدايت ميكند و آن خانة خوشبو و امن را بدل به دوزخ، عملكرد فرهنگ مردانه و مردسالار است كه نيمي از جامعة بشري را به پناهگاه حيله و تزوير ميكشاند و آنها را به سوي بيغولـههاي شرارتهاي نهاني و نيرنگ ميتاراند. تا زن آنقدر پرورش ذهني نيابد كه دائماً او را گول بزنند و در ميدان بازي قدرت، هم بازي بخورد و ملعبة دست حيلهگران و قدرتپرستان بشود و هم براي دست يافتن بر قدرت و برآوردن نيت خويش مجبور باشد مثل مادر امپراتور در داستان يانگوم دست به حيلهگري و دامسازي بزند، همواره همان بساطي را خواهيم داشت كه در جنگ مرگبار ميان مادرشوهر زيبا و جوان و عروس سالدار و زشتش درگير است. معركه از آنجا برپا ميشود و رونق ميگيرد كه بهخوبي ميدانيم كه هر مادرشوهري در كارگاه همين فرهنگ مردسالار چنان پرورش يافته است كه در نهانگاه ضمير ناخودآگاهش، اندكي خود را زيباتر و جوانتر ميبيند و نيز هر عروسي مادرشوهر خود را چنان مييابد كه چنين تصوري را دربارة خود و دربارة او حقيقت ميپندارد و ميكوشد تا اين پندار بد و دشمني را نقش واقعيت زند و سوءنيت مادرشوهر بر عروس محرز است و ناسزاواري عروس بر مادرشوهر. پس آنگاه است كه دامهاي خيالي گسترده شود و دشواريهاي واقعي ميآفريند و گيروداري به راه افتد كه به فرمودة حافظ شيراز: چه جاي من كه بلغزد سپهر شعبدهباز/ از اين حيل كه در انبانة بهانة تست■
